یه متن طولانی ۴.

بچه ها من نمیتونم برم تو رابطه با جنس مخالف. 

شاید بپرسید چرا؟! 

دلیل اولش کمالگرا بودنمه، اینجوریم که اگه نفر بعدی ادم حسابی تر بود چی؟! 

دلیل دوم چی؟! 

میترسم😐

از چی؟! اقا من نمیدونم این ترس چیه تو جون من که فک میکنم اگه برم تو رابطه و بعدش دوستش نداشته باشم و بخوام کات کنم طرف ولم نمیکنه و اذیتم میکنه و شاید باورتون نشه از بس به این قضیه فک کردم اتفاق هم افتاد، بعد یه رابطه ۶ ماهه.طرف رو از همون اولم دوست نداشتم ولی هی باهاش ادامه دادم و یه جایی بریدم دیگه و کات کردم. 

دلیل سوم چی؟! عدم اعتماد، نمیتونم اعتماد کنم. 

یکی دوهفتس با یکی اشنا شدم، هر لحظه میخوام بزنم زیر همه چیز، هی میگم اروم باش، صبر کن، قرار نیست طوری بشه، برو بیرون ببینش اگه خوشت نیمد ادامه نده. حتی شمارمو بهش ندادم. 

دلیل چهارم؟! از اینکه بگه عکس بده بدم میاد، عکس منو هی میخوای چیکار کنی؟! واقعا احساس بدی پیدا میکنم. 

از بپوش بیام دنبالت متنفرم، چون نمیتونم برم بیرون. 

 

حالا این درحالیه که از ازدواج سنتی هم بدم میاد. 

واقعا نمیدونم چیکار کنم دیگه. 

 

۲ ۳

یه متن طولانی ۳.

شاید باورتون نشه ولی من هنوزم دلم میخواد پزشکی بخونم و حتی کنکور بدم شاید پرستاری قبول بشم. 

مسیر مهندسی سخته و پر از رقیب. خستم اینقدر که رزومه فرستادم و بی جواب موند. خستم از کاراموزی تو اون شرکت گوه. 

موندم بین ارشد و لیسانس به پزشکی. 

دلم میخواد ارشد بگیرم، برم تهران و بعد مهاجرت کنم ولی اینجوریم که پول از کجا میخوای بیاری؟! 

نمیدونم، جوابم نمیدونمه. 

حوصله ی کنکور ایران و این شرایط رو ندارم. 

بچه ها من نمیدونم. تو نمیدونم ترین حالت دنیا گیر کردم. 

میدونم پزشکی خوب نیست ولی میدونم میرم سرکار و ته ماه اندازه ی n  تومن پول میاد تو حسابم، درحالی که مهندسی اینجور نیست. شاید عشق به پزشکی نباشه عشق به پول دراوردنه احتمالا. 

ازمون استخدامی هم هست، گرینه ی مطلوبیه ولی دلم ایران موندن رو نمیخواد و تعهد داشتن به اینجا رو حتی. 

تو اصن بگو رفتم از ایران دلم برای خانوادم تنگ شد چی؟! کاش میشد دست همه ی عزیزامو بگیرم و بریم از اینجا.  

۰ ۰

یه متن طولانی ۲.

تو تلگرام نمیشه متن های طولانی نوشت. انگار حوصله سر بره یا خسته کننده نمیدونم. 

من با یه تراپیستی پیش میرفتم و انصافا دوستش داشتم. حرفاش رو قبول داشتم و کم کم داشتم رو غلتک میفتادم. یه جایی بهش گفتم مشکل مالی دارم و حتی هزینه ی این جلسه رو به سختی تونستم اوکی کنم و گریه میکردم. دید چقدر حالم خرابه، قول داد که کمکم میکنه مسیر هموار تر بشه برام. اخر جلسه بهم گفت نگران هزینه نباش، رایگان باهم کار میکنیم. خوشحال شدم و ازش تشکر کردم و به خودم قول دادم اوضاع مالیم که بهتر شد هزینشو پرداخت میکنم بهش. 

فکر میکنم یک جلسه تلفنی و یکی دوجلسه به صورت چت تو تلگرام صحبت کردیم حدودا یکی دوماه شد، شایدم خیلی کمتر و بقیه ی صحبتمون فقط گزارش کار دادن من بود که اونم تایید میکرد که خوب پیش رفتی، حله واین موارد. 

ولی خواستم بگم یه روز پیامم رو سین زد و هیج وقت دیگه جوابم رو نداد. این درحالی بود که من کم کم اومده بودم روی روال زندگی. حقیقتا خیلی منتظر پیامش بودم، خیلی زیاد و دیگه خودمم خجالت کشیدم پیامش بدم. کاش اینجوری نمیرفت، کاش بهم میگفت نمیتونه رایگان ادامه بده، من هزینشو براش پرداخت میکردم، هرجوری که شده بود. 

شاید ادم پرتوقعی باشم ولی کاش خبر میداد که کلا نمیتونم باهات کار کنم اینقدر منتظر نمون و هی هرروز چک نکن من بهت پیام میدم یا نه. 

میدونید از یه تراپیست این انتظارو نداشتم. اگه یه ادم دیگه بود حرفی نبود ولی اون حالمو میدونست. شرایط و وضعیتمو میدونست. 

از همه ی تراپیستا بدم میاد. 

۰ ۰

یه متن طولانی نوشتم.

سلام. 

فکرکنم هیچ وقت اینجا نگفتم امسال شد دومین سالی که با دوست ۱۷ سالم کات کردم. ما از سوم دبستان همو میشناختیم. من این دخترو خیلی دوستش داشتم، هزار بار تعریف کردم برای بقیه ولی غمی که بابتش دارم کم نمیشه. دروغ چرا یه وقتایی یادش میفتم مثل این چندروز و عجیب دلتنگش میشم. از شانسم امروز باباشو هم تو خیابون دیدم و دوباره یادش افتادم. اونقدر دلتنگشم که دلم میخواد محکم بغلش کنم و گریه کنم و بگم خیلی بدی، خیلی بدی که باعث شدی اینقدر غصه بخورم و فکر کنم و حالم بد باشه. اصلا کاش ان شب وقتی برای اخرین بار باهم خوب بودیم تورو محکم تر بغلت میکردم چون اون شب نمیدونستم قراره این اخرین بغل، اخرین حرفای صمیمی، اخرین دوست داشتن و اخرین خنده های از ته دلمون باشه. بعدش همه چیز عوض شد از چندساعت بعدش.

 من دوبار برای دوتا ادم عاقل و بالغ تعریف کردم و هربار گریه کردم، گریه های زیاد ولی هنوزم نتونستم باهاش کنار بیام. من دلم تنگ شده برات دختر. یعنی توام به من فکر میکنی؟!

یعنی شده دلت برای من تنگ بشه؟! 

دیشب دنبال علتش میگشتم، یه جا گفته بود به دلیل کمبود عزت نفسه، سعی دارم روی عزت نفسم کار کنم، اونقدر عاشق خودم بشم که هیچ وقت جای خالیش رو دیگه حس نکنم. 

بازدید تلگرامش مال یک هفته پیشه، یکم نگرانش شدم ولی خب عادت داشت یهو تلگرامو پاک میکرد و میرفت تو دنیای خودش. الانم شاید همینجور باشه، شاید خواسته از فصای مجازی فاصله بگیره. 

تراپیست گفت بهش پیام بده، ازش بپرس چیشد؟! چرا اون رابطه اینجوری شد؟! 

گفتم نمیتونم،نمیتونم غرورم رو زیرپا بزارم و اینکارو کنم. 

پشیمونم یه وقتایی که چرا هیچ وقت ازش علت نپرسیدم، نپرسیدم مشکلی پیش اومده؟! از دست من دلخوری؟! چرا مثل قبل نیستی؟! 

از طرف دیگه میگم شاید من نباید کات میکردم وقتی پیام داد و گفت بینیشو عمل کرده نباید دلم میشکست، نباید گریه میکردم، به جاش تبریک میگفتم و ادامه میدادیم، بعد ترها بهش میگفتم از دستت دلخور شدم. بهش میگفتم تو همه ی دنیای من بودی و ازت انتظار این رفتارو نداشتم. 

ولی میدونی اونقدر من داغون شده بودم بابت رفتارهاش تو اون یکماه که دیگه به اخر خطر رسیده بودم. عزت نفسم رو حفظ کردم و از جایی که برام احترام و ارزشی قائل نبودن رفتم. 

ولی اینو خوب میدونم، همه ی دنیا رو هم که بگرده دوستی مثل من پیدا نمیکنه. هیچکس که اندازه من دوستش داشته باشه و با خوشحالیش خوشحال بشه و با غمش گریه کنه. 

نمیدونم در اینده چی میشه ولی خب بهتره براش ارزوی خوب بکنم و شمام برای من دعا کنید بتونم راحت با قضیه کنار بیام، راحت فراموشش کنم. 

۰ ۰

بعد از مدت ها

نمیدونم چی باید بنویسم. 

چندماه یکبار میام یه سری به اینجا میزنم و میرم. امشب دلم خواست بنویسم. 

ولی هیچی به ذهنم نمیاد. 

چقدر بیان سوت و کور شده. 

اصن

کسی میخونه اینجارو هنوز؟! 

۶ ۷

اندراحوات این روزها

توی اشپزخونه نشستم و میخوام کاهوهایی ک ریختم توی اب رو تا چنددیقه دیگه ابکش کنم 

از سرشب قرار بود بنویسم، ذهنم پر از حرفه ولی نمیدونم چجوری بنویسم 

پراز استرسم و فک میکنم دلیلش این باشه ک نمیتونم مثه بقیه ادما راحت و بدون درد تلاش کنم 

و کیفیت زندگیمو بالا ببرم 

درد گردن ۳/۵ ساله 

عکسم رو نشون دکتر دادم گفت چیزی ظاهرا نیس و 10 جلسه فیزیوتراپی نوشت 

جلسات فیزیوتراپی تموم شد و میزان بهبودیم اونقدرا نبوده 

فیزیوتراپ گفت پوسچر بدنت بهم ریخته، عضلاتت ضعیف و ظریفه، شونه راستت افتادگی داره، گردنت به سمت راست متمایل شده 

و چون طولانی مدت اینجوری بودی، طول میکشه اوکی شدنت 

باید بری بدنسازی و یه مربی برات برنامه درست درمون بنویسه+تمریناتی ک میگم رو روزی  سه مرتبه انجام بدی 

(وی قول بسیار جدی میده در انجام تمرینا اهمال کاری نورزد🫢) 

مربی برام برنامه نوشته چندوقتی هست میرم باشگاه 

تعطیلات عید باعث وقفه شد ولی اگه دو هفته از اسفند و دو هفته از فروردین حساب کنیم سرجمع یکماه میشه ک یک روز درمیون باشگاه میرم! 

خستم، برای بهبودیم دعا کنید

________

اغلب روزا دوره عزت نفس گوش میدم 

دوره برنامه ریزی میبینم و نوت برداری میکنم 

باید تمرین کردن جدی و اصولی زبان رو هم باید بگنجونم توی برنامم. 

_______

توی pms هستم و این حال بد و غر زدن و نگران بودن و استرس مربوط بهش میشه تا حدودی 

احتمالا نوبت روانپزشک بگیرم برای چهارشنبه و ببینم وضعیت روح و روانم چجوریه 

_________

و مهم تر از همه پول میخوام 

هیچ مهارتی ندارم درحال حاضر و شرایط کلاس رفتن رو حتی ندارم 

به فکرم رسیده بود خوبه ریاضی علوم دبستانیا رو بخونم و کلاس خصوصی بگیرم با قیمت پایین تر. 

_________

دارم فک میکنم خوبه برای ناهار فردا از این ماکارونی های شکلی درست کنم! 

_________

بازم به خودم میگم 

هیچ اتفاقی بی دلیل نیست 

پ. ن: یادم افتاد باید در مورد یه موضوعی که با ارمان حرف میزدیم اینجا بنویسم. 

 

 

 

۲ ۳

[از این چند وقت]

بهش پیام دادم 

میدونم سر درس خوندن خیلی اذیتت کردم 

اما لطفا یه فرصت دیگه بهم بده تا زبان رو باهات شروع کنم! 

گفت هدفت چبه از زبان خوندن؟ 

بهش گفتم 

گفت تایم کلاس رو بهت خبر میدم! 

حدودا 3 جلسه از کلاس گذشته و من موندم بین تمرین و درسای سخت المانی! 

ولی خوشحالم و دوستش دارم. 

قرار بود امسال کنکور بدم ولی چیزی نخوندم و یه سری پلن دیگه دارم تا تیر 

و از خیر کنکور امسال گذشتم! 

ولی سال دیگه مرخصی میگیرم از دانشگاه و شروع میکنم خوندن 

شین میگه بکش بیرون از کنکور 

ولی هرچقدر فکر میکنم نمیتونم 

زندگیم هیچ معنایی نداره 

مسیرمشخصی نداره 

و تمام اینده ی من به همین کنکور وصل شده! 

اومده بودم غر بزنم ولی یادم رفت چی میخواستم بگم! 

زندگی هنوزم قشنگه 

همین

پ. ن: کامنتا رو باز کردما:) 

بنویسید برام و خوشحالم کنید🤍

۲ ۲

فاقد محتوای به درد بخور

واقعا هرچقدر میگردم هیچ دستاورد خاصی پیدا نمیکنم 

خیلی غم انگیزه 

امروز فقط منتظر بودم بابام بی دلیل سر یکی دیگه داد بزنه و اشکای من شروع کنه بیاد پایین 

گریه کردم و هنوزم یه بغضی میاد و میره و میخوام جلوی مامانم اشکام پایین نیاد! 

چجوری اخه توضیح بدم

احتمالاpmsبا افسردگی ترکیب شده و این حال رو برای من درست کرده

نشونه ها رو که کنار هم میزاری میبینی چقد احمق بودی و چقد ساده 

نشد و بیام یکبار از شدن حرف بزنم 

امید های پوچ و توخالی 

 

 

۰ ۴

آیا من خار دارم ؟

بعضی وقتا تمام خودت رو برای یه رفاقت میزاری و تهش چیزی که ازت میمونه دلشکستگیه!

حدودا پنجاه دقیقس که اومدم روی تخت بخوابم،هی غلت میخورم و این دنده به اون دنده میشم و فک‌میکنم چقدر من ساده بودم !

هی به رفتارایی ک باهام شده فکر میکنم و پر از خشم و نفرت میشم !

۰ ۱۰

پیش کی باید شکایت کرد؟

قرار بود با مامانم برم یه مراسمی،از همون عصر ذوقشو داشتم 

حدودا یک ساعت پیش وقتی داشتم اماده میشدم،بابا گفت نه تو نروهرچی اصرار کردم فایده نداشت 

حقیقتا نه قهر کردم،نه گریه کردم،لباسمو دراوردم نشستم سر کارم 

ولی غم دلمو گرفت چرا نباید میرفتم؟

من با ۲۳ سال سن اندازه برادرم ک‌نصف منه حق ندارم !

دلیلش چیه؟

چون اون پسره !

بدم میاد از خودم از اینکه دخترم از اینکه حقی ندارم و بابا باید برای من تصمیم بگیره 

بگه کجا برم‌،کجا نرم!

عمو هم خیلی افتخار میکرد به پسراش اما الان همونا پدرشو دراوردن.

شاید پرویی باشه اما امیدوارم اون روزی برسه ک همین پسری که بهش ازادی میده و براش ذوق دوعالمو میکنه جوری اذیت کنه بابا رو‌ ک خودشم نفهمه از کجا خورده :)

بهترین دعایی ک‌میتونستم بکنم!

 

۰ ۱۱
No matter how you feel
Get up
dress up
show up
and
never give up
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان